من ترا از برگ برگ هر کتاب گرفتم
من ترا از تابش خورشید . . .
از هاله مهتاب گرفتم
من ترا از بحر لطف خدا
یک قطره چون آب گرفتم
زکان درخشنده مهر و فا
چون لعل یاقوت و گوهر ناب گرفتم
من ترا از دست ساقی ثریا
یک جرعه چون شراب گرفتم
من ترا ز ساحل پر موج زندگی
حبه حبه چون حباب گرفتم

پرستو ها بر گلدان خشکیده گوشه حیاط مینگرند
دختر تمنا را به انتظار آراسته اند
تا برگ خشکیده یاسمن را سبز کند
وشاید هم
منتظر دست هستند که ...
پنجره را به سوی آفتاب بازکند
آفتاب را به مهمانی خانه متروک می خوانند
و از راه این پنجره
در بستر خورشید
چشمان ترا میبینم
که میخندد
و از ین پنجره می فرارد
مرا بیاد خواهی آورد
آنچنان که باران غبار را از سنگ قبر کهنه ای میشوید
تا نام فراموش گشته ای بدرخشد
از پس سالها
مرا بیاد خواهی آورد!
هر نگاهت غزلیست
غزلی تازه تر از صبح بهار
به دل انگیزی گل
به دل آویزی عطر
من محراب تو خدا را دیدم
که به صد لطف و صفا
آیه مهر وفا ساخته بود
من به چشمان تو دیدم که خدا ......
دل به آن چشمی که ساخته بود....
باخته بود.

برو جانا تو هم تر وفا کن
سزاوار جفا باشم جفا کن
تمامآ قلب من بشکستندو رفتند
تو هم ما را به تنهایی رها کن
اگر بی حد ز من آزرده ای تو
بگو دشنام دل خالی زما کن
اگر گویم زغم عیبی نیست
توشادی کن زشادی خنده ها کن
نمی خواهی که دل من زنده باشد
برای مرگ من دست دعا کن

من تنهایی ام را
به کی
فریاد بر آرم
وقتی تو نیستی ...
* * * * * * * * * * * * * * * * ![]()
در دل ابر عقیم
رعد اکر نام ترا نقش کند
همه جا می بارد باران
همه جا میروید جنگل
* * * * * * * *

رازبنها...
می برد از خویش آهنگ تمنای مرا
کوچه گردی دلنوردی عشق پیمای مرا
کیستانی بوده ام در چیستان زندگی
کس نمیداند معمای معمای مرا
کو نسیم تا بروی راز بنها وا کند
پلکهای نازنین کاخ رویای مرا
کو سروش تا برای لحظه ها وحی آورد
بی قراری قناری غزل های مرا
نیست انباز که به آواز و انداز دیگر
در جهان خود کند آواره دنیای مرا
کوچه.....ئی از فریدون مشیری
خاطره از معصوم عزیز روز چهارم عید

یادم آید تو به من گفتی "از این عشق حذر کن"
لحظه چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
باز تا کدامین پهنه آبی آسمان
بحر چشمان ترا جویم
در کدامین جنگل خیال ای کاج
رقص گیسوانت را به نظاره بنشینم
باز خواب دیدم ...
تا اوج های بیکران رویا
با انگشت تب گرفته شعرم
پرواز خواهم کرد ، خواهم شکست
پنجره آفتاب را
مشکنم شیشه داغ او را
ترا در قعر آن جویم
خاموش کنم ...
تا شگفتن غنچه لبانت را در قاب آفتاب
بنظاره بنشینم.

در شانه های خویش هم گرانم
آواره تریـــــــــن مردمــــــــــانم
عمریست که چون صدای زنجیر
در کوچه های بی کسی روانم



